@♥ღ سکوت زندگی♥ღ چـقدر دوست داشـتـــم یک نـفـــــر از من می پـرسید چــرا نـگاه هایت آنـقــدر غمگین است ؟ چــرا لبـخـنــد هایت آنـقدر تـلخ و بـی رنــگ است ؟ اما افســوس که هیچـکس نبود ... همیـشـه مـن بودم و مـن و تـنهـایـی پُــــر از خـــــــــاطره ... هيچكس نپرسيد چــرا چـشـم هایـم همیشه بـــارانــی است ...
@رضــــا مردی با ذهنی عریان و پوستی رنگین...زنی با چشمانی تپنده و خیره...و جوانی که کودکیش را در بطریهای خالی جستجو میکند... . . . در ذهن من آشوبیست...
@bano °✿ روزهای رویایی °✿ به تو که نمی رسد، فقط حریف واژه ها می شوم گاهی، هوس می کنم، تمام کاغذهای سفید روی میز را، از نام تو پرکنم … تنگاتنگ هم، بی هیچ فاصله ای از بس، که خالــی ام از تو از بس، که تو را کـم دارم آخر مگرکاغذ هم، زندگی می شود
@سـارا صـدفی مــــــــرا با خیالت تنهـــــــا نگذار خیالت اصلا به تو نرفتهـ اســـت... مهــــــربان نیست..!! آزارمـ ـ میدهـــــد.. دلمـ ـــ خودت را میخواهـــــــد...
@آقـا اَمـیـن سلام ای یار دور ازما نشسته// سلام ای بدتر از ما دلشکسته// سلام ای آشنا همچون غریبان// سلام کردم نگی در یاد مانیست سلام کردم نگی اهل وفا نیست// سلام کردم نگی تو بی وفایی// سلام کردم بگم مرگ برجدایی
@mohammad-h قلمی از قلمدان قاضی افتاد شخصی که آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ خود را بردارید قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟ مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی........
@omid gudarzi دیـگـران مـی پـرسـنـد : بـیـداری ؟ آری بـی " دار " م ... چـرا کـه اگـر " دار "ی داشـتـم ... یـا قـالـی زنـدگـی ام را خـودم مـی بـافـتـم ... یـا زنـدگـی ام را بـه " دار " مـی آویـخـتـم ... و خـــــــلاصــــه بـــی " دار " بــــی " دار " م ...!!
@rEza قهر ها اخر شب بهانه است کسی که دوستت دارد برای ماندن در بين هزاران نقطه ی سياه شب حتی اگر یک نقطه ی سپید بیابد دلیلش می کند برای ماندن و کسی که می خواهد برود در سپيدی روز حتی اگر نقطه ای سياه را هم نيابد با انگشتش به گوشه ای اشاره می کند که انگار نقطه ای سياه يافته !!! کسی که رفتنی است بگذار برود رودخانه اگر عاشق دريا بود عشقش را به چاه فاضلاب نمی داد.
@رُز.سَـــبــزِ گروه ♀ SG ♀ دلم به حال پروانه ها می سوزد وقتی چراغ را خاموش می کنم و به حال خفاش ها وقتی چراغ را روشن می کنم ... نمی شود قدمی برداشت بدون آن که کسی برنجد؟
یک نـفـــــر از من می پـرسید


13 سال و 4 ماه و 26 روز و 7 ساعت و 21 دقيقه قبل

13 سال و 4 ماه و 26 روز و 7 ساعت و 19 دقيقه قبل