دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ُُُshakib

ُُُshakib
مرد - مجرد
امتیاز: 4754

دنبال‌شدگان

(1175 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(379 کاربر)

گروه‌ها

(8 گروه)

بازدید

ُُُshakib
b5cd8bb4ab0c45f5e018ab235339285a-425.jpg ُُُshakib

غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"

ُُُshakib
2.jpg ُُُshakib

همه ی انسان ها زیبا هستند تفاوت در دید است

ُُُshakib
1q12a2juvzw3pqdib5yp.jpg ُُُshakib

عید من ان روزی است که زحمت یکسال دهقان شام یک شب پادشاه نباشد

این ارسال را بازنشر کرده است.
ُُُshakib
ny9fxhh4zo7cyzdiiizb.jpg ُُُshakib

...

ُُُshakib
eacwfg59v8yczcsc6dkv.jpg ُُُshakib

...

ُُُshakib
ُُُshakib

نبود...پیداشد...دوست شد...مهر شد...گرم شد...عشق شد...یار شد...تار شد...سرد شد...غم شد...بغض شد...اشک شد...اه شد...رفت...رفت...واسه همیشه رفت

ُُُshakib
ُُُshakib

روایت کنند مردی هفتاد سال یا صنم (نام بت )گفته بود یکبار از زبانش اشتباها یا صمد (نام خدا)صدا بر امد خدا تو جهی به حال او نمود ...ملایکه عرض کردند خداوندا این مرد هفتاد سال یا صنم گفت یکبار اشتباها نام تو را به زبان اورد .او را قبول درگاهت نمودی ...خداوند گفت شما نمیدانید من هفتاد سال منتظر بودم تا بنده ام نام مرا صدا کند ..حال که مرا خوانده است شرط دوستی نباشد که او را نپذیرم

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
ُُُshakib
ُُُshakib

روزی روزگاری خدا ما را افرید تا ادم باشیم قصه ما به سر رسید خدا به خواستش نرسید

ُُُshakib
ُُُshakib

خدای من بهشتی دارد نزدیک ...زیبا و به گمانم دوزخی دارد کوچک و بعید و در پی دلیلی است که ببخشد ما را گاهی به بهانه یک دعا

این ارسال را بازنشر کرده است.
ُُُshakib
ُُُshakib

دریغا این که نامش زندگیست ما را کشت در عجب مانده ام ان که نامش مرگ است با ما چه خواهد کرد

ُُُshakib
ُُُshakib

لیلی با انگشت روی خاک مینوشت مجنون ...مجنون ....پرسیدن چه میکنی گفت چون میسر نیست من را کام او ......عشق بازی میکنم با نام او

این ارسال را بازنشر کرده است.
ُُُshakib
ُُُshakib

از خدا پرسید اگر در سرنوشت ما همه چیز از قبل نوشته شده پس ارزو کردن چه سود دارد . خدا خندید و گفت:شاید در سرنوشتت نوشته باشم هر چه ارزو کردد

ُُُshakib
ُُُshakib

یک روز یه پسر انگلیسی به طعنه به یه پسر مسلمون میگه چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یعنی مرد های شما اینقدر شهوت پرستن پسر مسلمون لبخندی میزنه و میگه ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده و هر مردی میتونه ملکه انگلستان رو لمس کنه . پسر انگلیسی با عصبانیت میگه:نه مگه فرد عادیه .فقط افراد خاصی میتونن با ایشون در ارتباط باشن.پسر مسلمون میگه پس خانم های ما همشون ملکن

ُُُshakib
ُُُshakib

جوان خیلی ارام به مرد نزدیک شود و گفت :اقا من میتونم به خانم شما نگاه کنم و یه کم لذت ببرم.مرد که اصلا تو قع چنین حرفی را نداشت فریاد زدو گفت مگه خودت ناموس نداری ....جوان بدون اینکه از فحش های مرد عصبانی شود همانطور مودبانه ادامه داد .خیلی عذر میخوام فکر نمیکردم اینقدر غیرتی بشین .دیدم همه بازار بدون اجازه نگاه میکنن من گفتم اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم .حالا هم نخواستم یقمو ول کن . مرد خشکش زد اب دهانش را قورت داد و به زنش نگاه کرد

ُُُshakib
ُُُshakib

یک روز غمی میرسد به اندازه کوه.یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت .افسانه زندگی چنین است گلم . در سایه کوه باید از دشت گذشت

ُُُshakib
ُُُshakib

از عذاب بی تو بودن در سکوت خود خرابم .دوری از صورت ماهت هر نفس میده عذابم .خاطرات با تو بودن شب و روز میاد به خوابم .اینه اخرین کلامم به خدا بی تو خرابم