ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
همه ی انسان ها زیبا هستند تفاوت در دید است
ُُُshakib
نبود...پیداشد...دوست شد...مهر شد...گرم شد...عشق شد...یار شد...تار شد...سرد شد...غم شد...بغض شد...اشک شد...اه شد...رفت...رفت...واسه همیشه رفت
ُُُshakib
روزی روزگاری خدا ما را افرید تا ادم باشیم قصه ما به سر رسید خدا به خواستش نرسید
ُُُshakib
دریغا این که نامش زندگیست ما را کشت در عجب مانده ام ان که نامش مرگ است با ما چه خواهد کرد
ُُُshakib
از خدا پرسید اگر در سرنوشت ما همه چیز از قبل نوشته شده پس ارزو کردن چه سود دارد . خدا خندید و گفت:شاید در سرنوشتت نوشته باشم هر چه ارزو کردد
ُُُshakib
یک روز یه پسر انگلیسی به طعنه به یه پسر مسلمون میگه چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یعنی مرد های شما اینقدر شهوت پرستن پسر مسلمون لبخندی میزنه و میگه ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده و هر مردی میتونه ملکه انگلستان رو لمس کنه . پسر انگلیسی با عصبانیت میگه:نه مگه فرد عادیه .فقط افراد خاصی میتونن با ایشون در ارتباط باشن.پسر مسلمون میگه پس خانم های ما همشون ملکن
ُُُshakib
جوان خیلی ارام به مرد نزدیک شود و گفت :اقا من میتونم به خانم شما نگاه کنم و یه کم لذت ببرم.مرد که اصلا تو قع چنین حرفی را نداشت فریاد زدو گفت مگه خودت ناموس نداری ....جوان بدون اینکه از فحش های مرد عصبانی شود همانطور مودبانه ادامه داد .خیلی عذر میخوام فکر نمیکردم اینقدر غیرتی بشین .دیدم همه بازار بدون اجازه نگاه میکنن من گفتم اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم .حالا هم نخواستم یقمو ول کن . مرد خشکش زد اب دهانش را قورت داد و به زنش نگاه کرد
ُُُshakib
یک روز غمی میرسد به اندازه کوه.یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت .افسانه زندگی چنین است گلم . در سایه کوه باید از دشت گذشت
ُُُshakib
از عذاب بی تو بودن در سکوت خود خرابم .دوری از صورت ماهت هر نفس میده عذابم .خاطرات با تو بودن شب و روز میاد به خوابم .اینه اخرین کلامم به خدا بی تو خرابم