خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
نیم ساعت پیش ، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ، آواز که خواند تازه فهمیدم ، پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !///////////// حسین پناهی //////////////// @shamim
مگه من چه جوری بودم که بهم نگفتی می ری...! مگه نگفتی واسه چی داری دستاشو می گیری...مگه میشه تو بدونی همه دردامونو از دل...بگی دیگه نمی مونی...چه بدی آری دل سنگ دل...
اما افسوس آب دریا قلب ها را از هم جدا کرد،دل سنگ آبیه آب لب هامونو بی صدا کرد...تویه چشم به هم زدن بُرد آب دریا خاطراتم،حالا یه دل واسه من مونده که اونم مونده تو ماتم...
مگه تو نگفته بودی واسه تو رفیق راهم،ما چه نقشه ها کشیدیم واسه فرداهای با هم...تو میگفتی که بمونیم پاک و بی ریا و ساده،دستای همو بگیریم توی پیچ و خم جاده...
بمیرم اون دم آخر،چی به روز عشقم اومد،هی نگاش میکنم به من میفتاد کاری از من بر نیامد...می دیدم که لای موجا دنبال دستام میگرده...ای خدا خودت نگاه کن دریا با دلم چه کرده!
از لب دریا و ساحل هرکی یک خاطره داره،آخه دست خیلی ها رو توی دست هم میزاره...دریا حرفی دارم اما واسه گلایه دیره،از خدا میخوام که هیچ وقت عشقتو ازت نگیره...اما نارفیقی کردی،کردی عشقمو نشونه...باشه اشکالی نداره،ما خدامون مهربونه...!
همیشه با تو میمونم چقدر این جمله غمگینه چرا چشمای مات من کسی اینجا نمیبینه...تو از رفتن چه میدونی،تموم واژه ها مردن چه جوری میشدم وقتی برام عکساتو آوردن...چقدر این جمله غمگینه تموم قصه بازی بود،تموم عشق تو چشماش بفهمی صحنه سازی...تو با احساس من مردی دیگه این جا زمستونه،چرا بعد تو من تنهام کسی اینو نمیدونه...خیانت یعنی تنهایی همین حالی که من دارم...همین حسی که میبینم همیشه تو صدام دارم...خیانت یعنی باورکن که دیگه برنمیگرده...مرور خاطرات تو منو دیوونه تر کرده...
سرگشتگی ها از ندانستن خود بود
ازاین سفری که پایانش دوراست
شاید رهگذری عاشق
فانوس در راه گذاشته باشد
گرچه به هیچ مانند شدم
گرچه غبار آلود از عبورها درسکوت
هیچ غمی به دل ندارم از سفر
از سردی هیچ بودن درسکوت