شایان
شبهای تلخ گریه....کاشکی بودی می دیدی....
شایان
تا کی باید گل بچینم ،بعد اون را پر پر کنم.....
شایان
اگه مهتاب بشی به من بتابی ،منم رخت سیاهم در میارم......
شایان
حس میکنم حضور من کنارت..باعث دل خسته گی تو باشه...شاید سفر رفتن من یه فصله تازه ای از زندگی تو باشه....
شایان
کاش میدونستم عشق دیروز من..فردا که شدتو با کی همنشینی...
شایان
آه نیستی ببینی تنهاهیام، صدا ی هق هق شب گریه هام....
شایان
کاش رویاهایمان روزی حقیقت میشدن....تنگنای سینه ها دشت محبت میشدن..ساده گی،مهر ووفا قانون انسان بودن ست...کاش قانون هایمان یکدم رعایت میشدن
شایان
ندیدم بهاری...محبت زیاری...دلم غرق خون شد،عجب روزگاری......
شایان
غریبه ای اما دلم برای تو پر میزنه...
شایان
آخه من هیچی ندارم تا نثار تو کنم....