sima
دلــــ♥ــــم برای لمس نگاهت سخت دلتنگی میکند ...
sima
تمــــام نشده بــــه پایــــانت می رسانند ورق نــــزده می خوانند! دل گیر مشو خدایــــا .... بــــه زمین عــــادت می کنی !
sima
هـــرکجـــا بروی، مـــرا خواهـــی دید... یکشـــب، تمـــام شهر را دیـــوانـــهوار با خیـــالت قـــدم زدهاَم.
sima
وقتـی که رفـت ! حتّـی.. خود ِ خـدا هــم ، سرش را پاییـن انـداخـت ! و گـفت : دیـگـر "امـیـدی" نـیـسـت !!!
sima
هيـــــچ چيز اتفـــــاقی نيست و من اتفاقـــــی بودم كـــــه هرگـــــز برای تـــــو نيفتـــــادم ..
sima
من بـه چـشمهـای بـیقـرار تـو قـول میدهـم ریـشههـای مـا بـه آب و شاخـههـای مـا بـه آفـتاب مـیرسد مـا دوبــاره سبـــز میشویـم...
sima
می گویند : شاد بنویس ... نوشته هایت درد دارند! و من یاد ِ مردی می افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ی خیابان شاد میزد... اما با چشمهای ِ خیس ... !!
sima
داســـتـاטּ مـَـטּ و تــو از آنــجـا شـــروع شـد کــﮧ : پـشـت شـیشــﮧ ے بـے جـاטּ مـانیـتـور بـــﮧ هــم جــاטּ دادیــم ... ! با دکــمـــﮧ ـهــای سـَـرد کـیـبـرد ، دســت هـاے هــم را گـرفـتیـمو گــرمایـش را حـِـس کــردیـم ...! بـا صــورتـک ـهـا ، هــمـدیگـر را بـوســیـدیـم و طــمـع لــَـب ـهــایـمـاטּرا چـشـیـدیم ...! آهــنـگـے را هــم زمــاטּ باهــم گــوش کــردیـم و اشــک ریـخـتیـم ...! شـــب بــخـیر ـهـایـماטּ پشــت خـط ـهـای مـوبایلـماטּ جـا نمـے مـانـد ...
sima
هر روز بر روی دلــــم می نویسم: " عاشــــقی تا اطلاع ثانــوی ممنــــــــوع " به رویـــــای با تـــــو بودن که می رسم دیــــگر بـــــار دلـــــم می لـــــرزد ...
sima
آتش روشن کردم و عهد کردم تا خاموش شدنش دعایت کنم میدانم به آنچه میخواهی میرسی چرا که من هر بار یک هیزم اضافه میکنم...!
sima
دنیـــــای من! مـــــگر چنـــــد نفــــر در تـــــو زیسته اند کـــــه با هــــر بار دیدنت دوبـــــاره عاشـــــق می شوم ؟
sima
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... *به حباب نگران لب یک رود قسم،* و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هــــرگز...
sima
کـــاش جــدایــی تــو از مــن را هــم مــیدیدنــد بــی شــک اســکــار مــی گــرفــت بــازی ات بــا مـــن !
sima
دلم یک آمدن میـــــخواهد ... بی هیچ رفتنی ! و یـــک همدم ؛ که خیانت نداند ... !!!
sima
می بوسم و می گذارم کنار ... تمام چیزهایی که ندارم را ، دست هایت را ... عاشقی ات را ... همه را ! عادت احمقانه ای ست چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان ...