واسه پسرعمهی بزرگم رفتیم خواستگاری دختره با یه تیریپ بسیار فجیعی که اصلا در خاندان ما رسم نبود خیلی انتحاری در همون ابتدا اومد زارت نشست پیش پسرعمهم، بابام آروم بهم گفت اینا با هم دوست بودن؟ من گفتم نه حاجی، این حرفا چیه! بعد از چند دقیقه یهو پسر عمه من کله رو انداخت پایین رفت از سالن بیرون، وقتی برگشت پدر دختره گفت کجا رفته بودی رضا جان؟ اینم گفت رفتم دستشویی دستام رو بشورم، یهو بابای من گفت مگه بلد بودی دستشویی کجاست؟!!!!!
شعرهایم را میخوانی ،... میگویی روان پریش شده ام ... پیچیده است،... قبــــول ! امـــا ... مــن فقط ... چشــــم های تو را مینویــسم ... تو ساده تر نـگـــاه کــن
aynor غروب شد...خورشید رفت....ستاره چشمک زد...آفتابگردان خندید....دیگر از غرورِِ خورشید خسته بود.....دلش ...دل ..میخواست 4 ماه و 26 روز و 9 ساعت و 5 دقيقه قبل · حذف · لایک
#سلام .خواستم بگم به خود ببال .با وجود اینکه نمیدونستید برای چه کسی دعا میکنی ولی انقدر مهربونانه دعا کردی که #خدا صدایت را شنید...... #شکر#خدا مشکل برطرف شد .خواستم شما هم در این شادی سهیم باشید. #ومن-الله-توفیق-برای-شما-مهربون-دل .
سـلـام بـه #دنبالر خـوش اومـدیـن 
15 سال و 3 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 25 دقيقه قبلسلام مرسیییی
15 سال و 3 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 18 دقيقه قبلدنبال شدی
15 سال و 3 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 14 دقيقه قبل