من علیرضا هستم
مرا دوست بدار................
من علیرضا هستم
می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد در دایره حضورش تو را به من نشان دهد
من علیرضا هستم
سوت قطار می آید......به گمانم.... مسافر من در این کوپه ی قطار است...
من علیرضا هستم
بی تو سکوت زندگی...... آبستنِ تردید سالخورده ایست که مدّت هاست دیده در گریبان دارد
من علیرضا هستم
گیجیِ ثانیه ها ضربِ آهنگِ قدم های تو را بر سرم می کوبد
من علیرضا هستم
لبخند هدیه کن ...تا اخم می کنی، دنیایِ واژه گانِ مرا آب می برد
من علیرضا هستم
بخت را میبینی؟دلم که تنگ میشود فاصله ها الّا کُلنگ می شود
من علیرضا هستم
چگونه در پیچ و تاب دلتنگی به یاد تو نگریم ؟تنهایی ناباورانه تپش های قلبم را نشانه می رود
من علیرضا هستم
نشسته ایم در غیابِ آفتاب و از تمامِ آسمان، فقط تگرگ می شویم - سرد و سهمگین - نگاه کن ! به نام زندگی شبیه مرگ می شویم ...
من علیرضا هستم
یادم باشد..... که زیبایی های کوچک را دوست بدارم.... ..... حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند....
من علیرضا هستم
یادم باشد... در انتظار نگاه تو بنشینم..
من علیرضا هستم
دیگر کوله ام خالیست... ... دیگر صدای باران هم درمان نیست... ... باید بروم... ... جای من اینجا نیست... ... بروم آنجایی که باران از اوست... ... جایی فراسوی ابرها... ... آنجا که سنگها هم نفس می کشند...