سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
من توی زندگیم از خیلیا زخم خوردم ، از خیلیا دلخور شدم و رنجیدم ... خیلی وقت ها دلم می خواسته انتقام سختی بگیرم . ولی وقتی در موضعی قرار گرفتم که می تونستم پدر طرف رو در بیارم این کار رو نکردم
سـیـاوشــ
به این باور رسیدم که آدما تا زمانی که مسیر مشترکی رو طی می کنند با هم همراه هستند . دیگه هیچ کس به خاطر همراهش نه مسیرشو عوض می کنه ، نه صبر
سـیـاوشــ
خسته شدم از بس همه رو راه بردم ، خسته شدم از بس به همه چیز و همه کس فکر کردم غیر از خودم
سـیـاوشــ
احساس خیلی بدیه وقتی می بینی چیزی رو که مثل مهره های دومینو با دقت و وسواس چیدی در یک لحظه با یک تلنگر کوچولو نابود می شه
سـیـاوشــ
حس آدمی رو دارم که زیر آب داره داد می زنه ؛ هم بیشتر به مرگ نزدیک می شه ، هم صداش به جایی نمی رسه
سـیـاوشــ
دوست دارم چشمانم را ببندم و یک نفس عمیق و سرشار از آرامش بکشم . ولی افسوس
سـیـاوشــ
اینکه میخندیم بد نیست. مهم اینه که این خنده ها انگار واقعی نیست. خیلی خیلی گذرا هستن و باعث نمیشن ما حس کنیم خوشبخت که نه کمتر بدبختیم. ما تشنه ی شادی و شاد بودن هستیم و این خیلی خوبه ولی این راهش نیست.گاهی شاید بهتر باشه به چیزایی بخندیم که واقعا خنده دارن
سـیـاوشــ
قاصدک در دل من... همه کورند و کرند
سردردهای من
چگونه در این چشم های زیبا جا داده ای این همه دروغ را؟!
سـیـاوشــ
سهم تو از این کلمات، جز عشق نیست، جز عشق نبود!
سـیـاوشــ
یکی از فانتزی هام اینه که زندگی کنم
سـیـاوشــ
وقتی به زندگی خودم نگاه میکنم حس میکنم جدا از اینکه خیلی به بقیه باختم ، مهمتر اینه که اغلب و به جز چند مورد همیشه به خودم هم باختم
سـیـاوشــ
درسته که هیچ وقت اونجوری که باید نجنگیدی... ولی دیگه بسه... بجنگ... با خودت... خودتو ببر