احمد رضا
تو خيابون مارو دست تو دست باهم ديده ... از اين مدلها كه مثلاً مُچمونو گرفته ... با يه لحني ميپرسه دوست دخترتونه ؟ پَـــ نَ پَـــ مامان بزرگمه ... پيش پاتون از اتوشويي گرفتمش...
احمد رضا
یارو میره سردخونه میگه : بی زحمت جسد پدربزرگمو تحویل بدین.
میگن : میخوای خاکش کنی؟
پ نه پ میخوام تا گارانتیش تموم نشده ببرم عوضش کنم
احمد رضا
این آخرین بارم بود !!
دیگر احساسم را برای کسی عریان نمی کنم صداقت ، یعنی حماقت !
احمد رضا
تو دیسکو دختره اومده میگه اهل رقصی ؟؟ پـَــــــــ نَ پَـــــــــ اهل کاشانم روزگارم بد نیست ، تکه نانی دارم
احمد رضا
شنیدی طرف میگه دیگه این خونه جای تو نیست! رومانتیک تره بگه
تو قلب من جات نیست!
احمد رضا
تو تاکسی نشسته بودم که چیز عجیبی دیدم! تو خیابون منتهی به میدون ولیعصر و در ساعت اوج شلوغی دو تا دختر خانم سوار بر دوچرخه! خیلی راحت داشتن رکاب می زدن و می رفتند لازم به توضیح نیست که چشم همه بهشون خیره شده بود! اما یکی از مسافرا گفت آفرین به اینا که دارن کاری رو که دوست دارند می کنند! منم میخواستم بگم آفرین به این شجاعت!
احمد رضا
یکی از خوبی های پسر بودن اینه که اگه هوس یه چیزی کنی تو خونه نباشه میتونی سه سوت با همون شلوار بپری سر کوچه بخری! اما بیچاره دخترا..مانتو و روسری و آرایش! و...سبز
احمد رضا
بعضی از آدمها را باید از زندگی عاطفیات حذف کنی..............
احمد رضا
آن قدر شکست خوردم تا راه شکست دادن را آموختم...........
احمد رضا
من میتونم دنیا رو یه دستی فتح کنم به شرطی که اون دست دیگه ام رو تو گرفته باشی..
احمد رضا
چه جراتی پیدا می کند انسان زمانی که می فهمد دیگران دوستش دارند.
احمد رضا
وقتی خوابت نمیره رفتی تو خواب یه نفر دیگه.........
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد …
15 سال و 1 ماه و 2 روز و 11 ساعت و 15 دقيقه قبلدر حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گ...فت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته…؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه…
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ، ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!