ツglorious sunツخورشید بانو
توسط موبایل
امشب که از کتابخونه اومدم بیرون یه اقای پیری که لباس کارگری تنش بود گوشه خیابون نشسته بود.....اینقده دلم براش سوخت داشتم نگاش میکردم....اومد جلو....گف دخترم....ببخشید توروخدا از صب رفتم کارگری..صاب کارم پولمو نداره میخوام برم خونمون فلان جاس ....پول ندارم...500تومن میدی خودمو برسوتم خونمون....پولتو میندازم برات صندوف صدقات....خیلی دلم براش سوخت همه پولی که داشتمو دادم بهش....فقط 500شو برداش باقیشو برگردوند....گف من که گدا نیستم دخترم....خیلی خجالت کشیدم خیلی....

13 سال و 18 روز و 1 ساعت و 7 دقيقه قبل