نــازی SG
ب درخواست دوستمون ( قسمت آخر داستان ملا نصرالدین ..@ در گوشه ی ميدان به سراغش رفت و گفت : هر وقت دو سكه به تو نشان دادند ٬ سكه ی طلا را بردار. اين طوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد : ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه ی طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آوردهام)
مسیحا
چه رعد و برقی داره میزنه...........اصا یه وعضی............
هیــــــــــوا
توسط موبایل
ای ظلمت شب با من بیچاره بساز!
α√α ...
پــرواز تـا اوج عــاشقی... سقــوط تـــا قعر تنهــایی ... ایـــن اســت حال مـن ...
مسیحا
سر جلسه امتحان ، مدادم تنها کسی است که از مغزش استفاده میکند !
خب چرا لینک پیجمو پاک کردی؟؟؟اینجوری کسایی که قسمت اولو میخوان بخونن از کجا بخونن؟؟؟؟
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 21 ساعت و 21 دقيقه قبلخب شما اصن لینک نداده بودین فقط لینک پیج خودتون بود...
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 21 ساعت و 19 دقيقه قبلبذارید لینک پست رو خودم میذارم
جدا؟
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 21 ساعت و 18 دقيقه قبلببخشید جسارت نشه یه وقت.. بخدامن کسی نیستم بخوام دستور بدم...
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 21 ساعت و 16 دقيقه قبلفقط اگه بخوایین داستان بذارین بهتره یک قسمتشو توی پست بدید و یه قسمتشو توی دیدگاه و بعد به هرکس خواستین خطاب بدین...
خالا روش شماهم درست ولی اونجوری روالشه
ما که حرفی نزدیم نازی جان ....شما دستور هم بدین اطاعت میشه
روش خاصمو حالا سر فرصت توضیح میدم بهتون
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 21 ساعت و 14 دقيقه قبل