دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سعید ایروانی

دوستی که منو دنبال کنه من حتما دنبالش میکنم درباره »
سعید ایروانی
مرد - مجرد
امتیاز: 2662

دنبال‌شدگان

(376 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(376 کاربر)

گروه‌ها

(9 گروه)

بازدید

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

فعلا بای دوستای گلم

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان دو قسمتی ملا نصرالدین - قسمت اول @ ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اين كه مرد مهرباني از راه رسيد و از اين كه ملا نصرالدين را آن طور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. .... ادامه در پیج @نازی دختـری در مزرعه

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان کوتاه دو قسمتی - قسمت 1 @ خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟ یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید : پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد . همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی . پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟" چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !" .....ادامه داستان در پیج @مسیحا

این ارسال را بازنشر کرده است.
سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت آخر @ سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟» شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد. تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت .

این ارسال را بازنشر کرده است.
سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 7 @ کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.» خانم يک لحظه....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 6 @ ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.» خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه.... نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.» رييس لباس کتان راه راه و ....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 5 @ داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد.. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.» رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 4 @ رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد. خانم به او گفت: «ما پسري ....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 3 @ منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. ....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 2 @ شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.» منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.» خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 1 @ خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

{امید} یعنی آرزو کنیم چیزی اتفاق بیفتد. {ایمان} یعنی یقین داریم چیزی اتفاق خواهد افتاد. {شجاعت} یعنی اینکه باعث شویم چیزی اتفاق بیفتد.

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

کی فیلم sky fall رو دیده؟؟؟؟؟

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان کوتاه {قسمت آخر} همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد !!! مرد شدیدا منقلب شد. چهار سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی !!! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی میتوانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم.