اروند... وافجر8... شب...باد،طوفان.وقتی به آب زدیم آرام بود.آما یک دفعه همه چی به هم ریخت.غواص بودیم و خط شکن باید بدون سروصدا به نقطه رهایی می رسبدیم.اصل غافلگیری.برای اینکه فشار آب پراکنده مان نکند با طناب هم را بسته بودیم.من و برادرم کنار هم بودیم. تیربار چی هرچند لحظه یکبار رگبار میبست روی آب.دیدم صدای خِرخِر می اید.نگاه کردم تیر خورده بود توی گلوی برادرم.خون داشت فواره میزداگر عراقی ها میفهمیدند،در یک لحظه منطقه را میکردند مثل جهنم.بغلش کردم.به سختی گفت:"داداش...برای اینکه عملیات لو نرود،سرم رابکن زیر آب.امشب باید 110 گردان عمل کنند."اشکم جاری شد.قبول نکردم.اصرار کرد... تا اینکه قسمم داد به حضرت زهرا،نمی دانید چقدر سخت بود برادر خودت را با دست ... زیر آب آنقدر دست و پا زد که دیگر ... از کتاب بچه های محله تو ومن [لینک]