بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم بزرگ و زیبا شده بود به او گفتم: کبریتهایت کو! میخواهم این سرزمین را به آتش بکشم. خنده تلخی کرد و گفت: کبریتهایم را نخریدند سالهاست که تن میفروشم! می خری؟
یــادم بــاشـــد ، امشب بعضی از آرزوهایم را دَم ِ در بگذارم تــا رفتگـــر ببــــرد ! بیچــاره او ما بقــی را هم نقــدا" بــا خود بــه گور می بـــرم ما بقــی همــان " آرزوی شناخت تو " است نتــرس جانکم حتــی آرزوی ِشناختنت را