علاقهٔ زیادی به موزیک کلاسیک ندارم ،اما گاه گاهی شده بارها به سونات مهتاب بتهوون گوش دادم و دلم خواسته میون تاریکیهای شب روی سنگ فرشهای خیابون که خیس از بارون شده قدم بزنم؛تاریکی مه آلودی که بوی خطر به مشام میرسه با شنل بلندی به رنگ شب،از میون همهٔ چراغهای نیمه روشن پرسه زنون به مخفی گاه تو برسم... از انزوای جغدهای پیر که پنهان زیر شاخههای درختهای کاج نشستن و دیگر چشم به شکار نمیدوزند و به چرتهای ثانیهای پناه بردند بگذرم و مثل کلاغها به انتهای بودن برسم.انگشتهای ظریفی رو حس میکنم که روی کلیدهای پیانو فرود میاد و سرعت پاهایی که از پلهها پایین میان که به دیدن غریبهٔ آشنایی برسد