صبح بیدارم، تا شب را از دست دهم؛ روزها را میسپارم به تک نورهای ستارهای که گویا این روشنایی برایش جانکاه است، اینجا اذان و رایحه سرد، اینجا باد یخ و سینه در هم میآمیزند؛ لبخند میطلبند، و حتی میخواهند به زور به ستم؛ و من این ستم را دوست دارم (خب که چه ؟ ! ) : ) بگذار دنیایم بوی شیرینی دیروز را بگیرد ! بگذار از یاد ببرمم که تا چه اندازه پلکهایم ظالمانه حاجب سوسوی چشمانم بودهاند، اشتباه نکن ! اینجا حرف از عاشقی نیست، شاید سکوت، باید از لحظه بیداری از درون بگریزی، از صراط مستقیم گمراه شوی و افکار و آرمانهایت را به باد بسپاری، صورتت را با پنجره بخوابانی و خیس روی از این سادگی؛ ماهها را برای سپری کردن سالها و سالها را از برای از یاد بردن روزها، روزها و روزها بگذارنی ! شاید هم روزی خودکارم را فراموش کردم ! تا ته خیس شدم و خاک را از یاد بردم .... / پینوشت : این همه نوشتیم آخرش این سیاوش خان دانلود نشد ! |:
این سیاوش خان دیگه اون سیاوش خان نیست , صداش غریبه شده
15 سال و 7 ماه و 7 روز و 10 ساعت و 56 دقيقه قبل