دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خونمون رو واسه فروش گذاشته بوديم ، بعدش يه روز از بنگاه اومدن و خونه رو ديدن ( من تنها بودم ) موقع خداحافظي يهو همشون با هم هي گفتن خداحافظ ، من هل شدم گفتم : با اجازه ( يادش بخير اون موقع دوران راهنمايي يه دفتر داشتم سوتي هاي بچه ها رو ثبت ميكردم ! آخرش همه شاكي شدن ، مدير اومد دفترو گرفت ، 2 نمره از انضباطمو كم كرد )

1389/12/03 - 19:29 در سوتی
6 ديدگاه
محمدرضا

شانس آوردم اخراجم نكرد !
از اون مديراي سيريش بود !
مثلا اگه يه ترقه ميتركوندي ، قتل ندا آقا سلطان رو مينداخت گردن تو !

15 سال و 6 ماه و 29 روز و 22 ساعت و 59 دقيقه قبل
جواد منادی

ما رو دیوار مینوشتیم فک کنم پویا اون دیوار رو دیده

15 سال و 6 ماه و 28 روز و 19 ساعت و 44 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)