دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

تو منو تنها نزار

1390/02/13 - 06:53 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
گـلـپــری

نوازنده بودم و تو ي مراسم هاي جشن و عروسي ويلون مي زدم. اگه عروسي و جشني

هم تو كار نبود و مي ديدم . دستم تنگ شده وخالي ... بيكار نمي نشستم و حتي براي

رهگذرها هم كه شده مي زدم . كه هم بتونم ، توي اين روزگار عجيب و غريب براشون

، يه جورايي ، سرگرمي درست كنم و هم يه كسب روزي ، براي خودم. وتنها عشقم

هم همين ساز ويولنه. البته ، يه نقشه هاي تو سرم بود . كه عملي نشد. مي خواستم.

براي خودم يه اهنگساز خوب بشم كه نشدم ... داشتم، توي هنرستان درس موسيقي مي

خوندم كه زد پدرم مرد و خرجي خونه افتاد. به گردن من كه ، تنها نبودم . من بودم و

يه مادر پير و خواهرشوهر نكرده تو خونه و يه برادركه ، بدرد لاي جرز ديوار خوبه ،

كه توي اين عالم، فقط ياد گرفته بود از صبح تا شب ، بالاي بوم خونه، اونم ... خونه

كلنگي پدري مشغول... دون دادن به كفتراش باشه، و بس... اصلا ، انگار نه انگار

كه تو اين خونه داره ، چي مي گذره ، با اين شرايط من بايد مايحتاج انها را با همين

ويولون جور مي كردم... كارم طوري بود . كه از اول شب شروع ميشد ، تا نيمه هاي

شب با عشقي كه به سازم داشتم يه ضرب مي زدم . بعد خسته مونده، مي رفتم. تو

خونه ، و گوشه اي مي افتادم . مي خوابيدم. مثل جنازه كه خرس، تو سرماي سخت

زمستون ، اين جوري نمي خوابيد. البته ، تنها نبودم وبا گروه كار مي كردم. ان شب

هايي كه برنامه داشتم خيالم راحت بود. كه زهرا ، خواهرم مي اومد . اينقده داداش

مصطفي، داداش مصطفي ، مي گفت : كه بيدارم مي كرد . وقتي هم كه بلند مي شدم يه

سر وصورتي صفا مي دادم . اونم قر بونش برم با يه چاي تلخ شروع مي كرد. طفلكي

بد جوري غم منو داشت .وخيلي زحمت منو مي كشيد. كه لباسا مو مي شست ، سعي

مي كرد. حتي المقدور يه غذاي تازه برام درست كنه كه يه جوني بگيرم و اماده رزم بشم

و اتفاقا ، اتفاقات روز رو هم ، برام از الف بسمالله تا ياي اخرش هم مي گه، كه

بيشترش هم از اين داداش بي معرفته ، كه يه تكون به خودش نمي ده . يه كاري براي

خودش دست وپا كنه ، كه بابا اومديم يه روزي اين دستم ، فلج شد و ديگه نتونستم هيچ

غلطي بكنم بعد تو، لنگ به هوا مي خواي چه غلطي بكني، تو كله پشت بوم ... چشم

داري، مي بيني كه منم هرچي در ميارم ، مي ريزم .خرجي خونه و يه پس اندازي هم

براي اين خواهر كه اگه خواست يه روزي بره خونه شوهر

15 سال و 4 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 31 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)