جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ گـلـپــری تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
نوازنده بودم و تو ي مراسم هاي جشن و عروسي ويلون مي زدم. اگه عروسي و جشني
15 سال و 4 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 39 دقيقه قبلهم تو كار نبود و مي ديدم . دستم تنگ شده وخالي ... بيكار نمي نشستم و حتي براي
رهگذرها هم كه شده مي زدم . كه هم بتونم ، توي اين روزگار عجيب و غريب براشون
، يه جورايي ، سرگرمي درست كنم و هم يه كسب روزي ، براي خودم. وتنها عشقم
هم همين ساز ويولنه. البته ، يه نقشه هاي تو سرم بود . كه عملي نشد. مي خواستم.
براي خودم يه اهنگساز خوب بشم كه نشدم ... داشتم، توي هنرستان درس موسيقي مي
خوندم كه زد پدرم مرد و خرجي خونه افتاد. به گردن من كه ، تنها نبودم . من بودم و
يه مادر پير و خواهرشوهر نكرده تو خونه و يه برادركه ، بدرد لاي جرز ديوار خوبه ،
كه توي اين عالم، فقط ياد گرفته بود از صبح تا شب ، بالاي بوم خونه، اونم ... خونه
كلنگي پدري مشغول... دون دادن به كفتراش باشه، و بس... اصلا ، انگار نه انگار
كه تو اين خونه داره ، چي مي گذره ، با اين شرايط من بايد مايحتاج انها را با همين
ويولون جور مي كردم... كارم طوري بود . كه از اول شب شروع ميشد ، تا نيمه هاي
شب با عشقي كه به سازم داشتم يه ضرب مي زدم . بعد خسته مونده، مي رفتم. تو
خونه ، و گوشه اي مي افتادم . مي خوابيدم. مثل جنازه كه خرس، تو سرماي سخت
زمستون ، اين جوري نمي خوابيد. البته ، تنها نبودم وبا گروه كار مي كردم. ان شب
هايي كه برنامه داشتم خيالم راحت بود. كه زهرا ، خواهرم مي اومد . اينقده داداش
مصطفي، داداش مصطفي ، مي گفت : كه بيدارم مي كرد . وقتي هم كه بلند مي شدم يه
سر وصورتي صفا مي دادم . اونم قر بونش برم با يه چاي تلخ شروع مي كرد. طفلكي
بد جوري غم منو داشت .وخيلي زحمت منو مي كشيد. كه لباسا مو مي شست ، سعي
مي كرد. حتي المقدور يه غذاي تازه برام درست كنه كه يه جوني بگيرم و اماده رزم بشم
و اتفاقا ، اتفاقات روز رو هم ، برام از الف بسمالله تا ياي اخرش هم مي گه، كه
بيشترش هم از اين داداش بي معرفته ، كه يه تكون به خودش نمي ده . يه كاري براي
خودش دست وپا كنه ، كه بابا اومديم يه روزي اين دستم ، فلج شد و ديگه نتونستم هيچ
غلطي بكنم بعد تو، لنگ به هوا مي خواي چه غلطي بكني، تو كله پشت بوم ... چشم
داري، مي بيني كه منم هرچي در ميارم ، مي ريزم .خرجي خونه و يه پس اندازي هم
براي اين خواهر كه اگه خواست يه روزي بره خونه شوهر