دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خسته و افسرده به دنبال مکانی می گشت تا دمی استراحت کند که ناگهان دید تخته سنگی به انتظارش نشسته است. به نزدیکی سنگ که رسید دید برگ هایی از اطراف سنگ سر از خاک بیرون آورده اند. خوب که نگاه کرد دریافت، شبیه آن برگهایی هست که در بهشت دیده بود است. ناگهان گریه اش گرفت. با انگشتانش روی خاک نوشت: ۱/۱/۱

1390/02/14 - 09:00 در چهار راه
8 ديدگاه
امیر کریمی

الهی این قصه بابا بزرگ منه
خیلی آدم بوده
از همه ماها آدم تر بوده

15 سال و 4 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 28 دقيقه قبل
♥ tannaz ♥

آره چي فكر كردي فكر كردي فقط بابابزرگ شما بوده؟؟.بابابزرگ منم بوده

15 سال و 4 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 26 دقيقه قبل
امیر کریمی

نکنه منو شما دختر عمو پسر خاله هستیم خبر نداریم؟

15 سال و 4 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 25 دقيقه قبل
♥ tannaz ♥

وااااااااااي اميـــــــــر جان---فكر كنم يه نسبتايي داريما شما چي فكر ميكني؟

15 سال و 4 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 18 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)