مرد امدادگر بلند شد، سرش را تكان و داد رو به افسر گفت: - تموم كرده سركار! ضربه مغزي.. در هياهوي جمعيت صداي پسرك فالفروش به سختي شنيده ميشد. - تقصير من بود جناب سروان... من دوييدم وسط خيابونو صداش كردم تا بقيه پولشو بدم! كه يهو.. كه يهويي ماشين زد بهشو در رفت... افسر خم شد و چيزي را از دست بيجان دختر بيرون آورد. روي كاغذ خونآلود اين غزل را خواند؛ عيشم مدام است ازلعل دلخواه... پشت كاغذ با خطي ريز نوشته شده بود؛ زندگی بر وفق مراد تو می چرخد و به آرزوهای خود می رسی...!
1390/02/18 - 13:12 در
چهار راه
عیشم مدام است از لعل دلخواه کارم به کام است الحمدلله
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 11 ساعت و 17 دقيقه قبلای بخت سرکش تنگش به بر کش گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ درس شبانه ورد سحرگاه

15 سال و 4 ماه و 16 روز و 11 ساعت و 16 دقيقه قبلنازی گریه نکن
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 11 ساعت و 11 دقيقه قبلاین فقط یه داستانکه طناز جان
خوب باشه چشم
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 11 ساعت و 2 دقيقه قبلچشمت بی بلا
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 10 ساعت و 33 دقيقه قبل1000000000000000000000000000000 باررررررررر
مرســــــــــــــــي مهربوووووونم
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 10 ساعت و 32 دقيقه قبلاصلا به من میاد مهربون باشم طناز جان

15 سال و 4 ماه و 16 روز و 10 ساعت و 31 دقيقه قبلیه اخمائی دارم در حد تیم ملی
من كه جز مهربونيت چيزه ديگه اي ازت نديدم----منو نترسوووووون
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 10 ساعت و 29 دقيقه قبلچشم
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 10 ساعت و 24 دقيقه قبلچشمت بي بلا امير جان
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 10 ساعت و 21 دقيقه قبل