داستان ساده بود... خدا بشر را آفرید. عاشقانه بشر را آفرید. به همین خاطر، یک جام برایش مهیا کرد و هر نعمتی که برای بشر ممکن بود را، داخل جام ریخت. خدا به بشر جام را تعارف کرد و بشر جام را سر کشید. جام تمام شد؛ نه هنوز یک قطره مانده بود. قطره ای که از جامی که به طرف دهان باز آدم کج شده بود، آویزان بود. قطره ای که شکل اشک داشت. قطره ای که آرامش نام داشت... بشر از آن روز به هر چیزی که خواست؛ رسید. علم؛ تا حد اعلای آن. عشق، آنقدری که هر شاعری دفتری به آن نام باز کرد. عرفان، آنقدری که بشر به ملاقات خدا رفت. قدرت، آنقدری که جنگهای روی زمین، کمترین نشانه از جنگهای آدمی بود. زیبایی انقدری که فرشته به انسان سجده کرد... ولی دریغ از یک ذره آرامش...
1390/02/18 - 14:01 در
چهار راه
دریغ از یک ذره آرامش...
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 10 ساعت و 29 دقيقه قبلخلاء هميشگي بشررررررررر
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 10 ساعت و 21 دقيقه قبلمثه یه رویای دوره این آرامش
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 10 ساعت و 19 دقيقه قبلگرچه من خودم زیادم آرامشو دوست ندارم