در تاریكی چشمانت را جستم در تاریكی چشمهایت را یافتم و شبم پر ستاره شد... تو را صدا كردم در تاریكترین شب ها دلم صدایت كرد و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی... با تنت برای تنم لالایی گفتی چشمهای تو با من بود و من چشمهایم را بستم چرا كه دستهای تو اطمینان بخش بود... صدایت میزنم گوش بده قلبم صدایت میزند... شب،گرداگردم حصار كشیده است و من به تو نگاه میكنم... از پنجرههای دلم به ستارههایت نگاه میكنم چرا كه هر ستاره آفتابی است... من آفتاب را باور دارم من دریا را باور دارم و چشمهای تو سرچشمه ء دریاهاست انسان سرچشمه ء دریاهاست « احمد شاملو »