دنیا پر از " سین " است و تو می توانی از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستی برداری. اما من از همه ی سین ها " سیمرغ " را انتخاب می کنم، هر چند گنجشکی کوچکم و هر چند روی شاخه ی نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است. بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه ی جهان است و آن طرفش دیگر " خاکی "نیست،" زمینی "نیست. همه اش آسمان است و سکوت و به فکر آن درختم، آن درختی که سیمرغ بر آن آشیانه دارد . درختی که شاخه هایش تا دورترین نقطه ی آسمان به پرواز در آمده است با خود می گویم اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و طاووس ماندن گناه است. باید رفت و بسیار رفت باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد . من در خلوت خود به سیمرغان در بند می اندیشم . تو اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی . و هفت سینی می چینم از" سفر "و "سادگی" و" سکوت "و"سبکی" و "سرخوشی" و "سحر " اما این همه تنها در کنار " سیمرغ " زیباست . سینی که سین هفتم جهان است...
1390/02/24 - 13:34 در
چهار راه