دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

غروب ها وقتی دلم روی مژه هایم تاب می خورد با دستی زیر ِ چانه، کنارم می نشینی و قصه آغاز می شود. از همان اول ِ قصه ،جمعه ها را سیاه نوشتم که طلسمش با هیچکدام از نذرهای مادر بزرگ باز نشد. ...و تو که همه ی آسمان در دست هایت بود جاده را تعارف کردی و من در خاطره ی شهر ها گم شدم. شاید از همان روز بود که قصه ها کم آمدند ،حتی برای مادر بزرگ که هی دعا می خواند و فوت می کرد...

1390/02/26 - 13:12 در چهار راه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)