شمع تابانم ولی در بزم کوران سوختم از من و از دیده ی گوهر نشان من مپرس ! لب فروبستم که دشمن مرده پندارد مرا زنده در گور سکوتم از زبان من مپرس ! من گلم اما گیاه هرزه میپندارد مرا در شبستانی که ما را شمع هستی روشن است گر زبان آتشین داری سزایت کشتن است / کردند خائنان جفا کیش بی فروغ آقایی زمانه همه بهره خود دروغ جهل و نفاق و بیخبری و دروغ انداخته به گردن ما حلقه ی چو یوغ گویند در اطاعت ما گاو و خر شوید! گر مستبد ز روی عدالت خطاب کرد یا بهر خویش جهانی خراب کرد ناچارش عقل آدم و عالم خطاب کرد تا کی به کشف حال چنین حال غم فزا آید به سر , ز جوش شود فرق من جدا دایم به آه و ناله و افغان کنم نگاه اندر هجوم اشک همی گویم این دعا کای ظالمان خاک به سر ! در به در شوید !
1390/03/01 - 13:39 در
عاشقان وطن