وقتي شروع به خوندن اين شعر كردم مطمئن بودم شاعرش يه خانومه...ديدم نوشته ...عباس معروفي...... مربع به مربع دوست داشتنت را میشمارم/ هنوز دل دل میکند در چشمهام/ بی قرار میشود آخر خدا و اینهمه دلتنگی؟ من که حلقه حلقه به تنت پیجیده بودم! تو نخواه خدا از تاریکی میترسد و من بدون لباسهات سرما میخورم. به راه رفتنت یا به کفشهات اگر فکر کنم میآیی؟ … … دیگر چیزی نمانده طاقت من/ یک کبریت بکشم تمام میشود … من بهار میشوم/ تو تنم را پر از شکوفه کن. رنگها را با انگشتهای تو شمردم/ باز هم یکی زیاد آمد/ میشود این انگشت را دو بار ببوسم/ گلبهی را هم بردارم؟ … راستش را بخواهی /جیبهام پر از رنگ است. اگر صبح زودتر از من بیدار شدی/ بوسم کن/ اما اگر من زودتر بیدار شدم بر سینهات منتظر همان بوسه میمیرم … عباس معروفی ....اندكي از مردان چنان روح زنانه دارند كه ادم يكه ميخوره...يادت گرامي عباس عزيزززززز
1390/03/03 - 14:48 در
چهار راه
یاد کتاب جان شیفته رومن رولان افتادم
15 سال و 4 ماه و 2 روز و 16 ساعت و 47 دقيقه قبلاره امير خان؛ يه جورايي
15 سال و 4 ماه و 2 روز و 16 ساعت و 41 دقيقه قبل