دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
ما یک گناه بزرگ هستیم که سعی در تبرئه شدن داریم. روزنامه ها را که ورق می زنیم، این حس قوی تر می شود.
15 سال و 4 ماه و 1 روز و 2 ساعت و 7 دقيقه قبلسعید اکبری / ناصر حجازی، دوشنبه مرد، نمی دانیم شاید هم یکشنبه. دل و دماغی برای نوشتن نیست، در این روزها. اگر هم باشد، کلمه ای نیست. همیشه، آن کلماتی را که بتوان از تو گفت، گم می کنیم. نشسته ایم، ردیف می کنیم این حملات گنگ و مبهم را... ساعت 2 بامداد است، یاد تو در ذهن و نام تو بر زبان ماست. حس و حال نوشتن نیست، از این غم بزرگ پر کشیدن تو. کاش دوشنبه باران می زد. بارانی که این کثیفی ها را بروبد و بکوبد به دیوارهای این شهر. شاید هم چاره این نباشد، سال هاست از این باران ها می آید، از آن توفان ها. این نطفه از پای بست ویران است. زمین زیر و رو شود، ما همین هستیم...ساعت 3 بامداد می شود، در انتظار روزنامه های صبح. با خود مرور می کنیم، یادداشت ها را، دست نویس ها را، عکس ها را ...این بغض اهل ترکیدن نیست. هنوز غرور دستش را انداخته روی دوشمان، وزرنش را انداخته روی کمرمان. حس نوشتن نیست در این شب، بیش از این. اما خوب می دانیم، ناصر که رفت، همه قلم به دست گرفتند، یکدیگر را متهم کردند. ناصر خان به دل نگیر، زندگی زیباست، زشتی اش ماند برای ما، زیبایی و آزادی اش ماند برای تو....
****
ما یک گناه بزرگ هستیم که سعی در تبرئه شدن داریم. روزنامه ها را که ورق می زنیم، این حس قوی تر می شود. کورها چقدر خوش بین هستند؛ ما این جماعت کوریم. ورق به روق، روزنامه به روزنامه، همه نوشته اند از مرگ اسطوره که حالا پشت مرزهای آبی پنهان نیست. یکی می نویسد «افسوس که امروز حتی نمی توانم بنویسم همه آنچه را که به خاطرش دوستش داشتم» یکی دیگر...ما یک گناهیم که می خواهیم تبرئه شویم، دریغ از اینکه همان داسیم که طعم خوشه ها را چشیده ایم. ناصر خان، دوشنبه صبح تو، می بایست برای ما شب باشد. تو را کشتیم، امروز دفنت می کنیم و فردا می شوی «همان قاب خاک خورده روی تاقچه.» همان قابی که دزدکی ما را از درونش نگاه می کنی... تو رفتی، پیش از تو هم یکی مثل تختی رفته بود. از تحتی چه ماند ناصر خان، یک مشت نوشته از ما و امثال ما و یک مشت چهره مقابل دوربین. تختی یعنی 17 دی ماه، ناصر خان احساس می کنیم به این تقویم بی انصاف و بی مرام، باید 2 خرداد را هم اضافه کنیم.
****
صدای ورق خوردن این صفحه ها، یک روز بعد از مرگ تو و شاید هم دو روز.