دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

لیلی گفت: دلم زندگی میخواهد.ساده...بی تاب...بی تب. خدا گفت: اما من تب و تابم...بی من می میری... لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من...مرگ مجنون...پایان زندگی ام را عوض میکنی؟ خدا گفت: پایان قصه ات اشک است...اشک دریاست...دریا تشنگی است و من تشنگی ام...تشنگی و آب.پایانی از این قشنگ تر بلدی؟ لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد. خدا خندید.

1390/03/05 - 14:11 در داستان کوتاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)