دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد. - آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟… ساعت من خرابه… - خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم. - جدی؟… اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه. - اوه نه دوست من… بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم - مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیر کنن. - میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن… ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن. بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده و متعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد. - هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم… تلویزیون من خراب شده… لامپ تصویرش سوخته انگار… - قدمت روی چشم… البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو در

1390/03/05 - 22:10

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)