دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

فرمانروایی كه می كوشید تا مرزهای جنوبی كشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسیدكه خشم فرمانروا رابرانگیخت ، بنا براین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار كرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا در آمدند و برای محاكمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا از سردار پرسید : ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه میكنی ؟ سردار پاسخ داد : ای فرمانروار، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهی كرد؟ سردار گفت : آن وقت جانم را فدایت خواهم كرد ! فرمانروا از پاسخی كه شنید آن چنان یكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلكه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب كرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید : آیا دیدی سرسرای كاخ فرمانروا چقدر زیبا بود ؟ دقت كردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت : راستش رابخواهی ، من به هیچ چیز توجه نكردم . سردار با تعجب پرسید : پس حواست كجا بود ؟

1390/03/06 - 22:42 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
گـلـپــری

همسرش در حالی كه به چشمان سردار نگاه میكرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره مردی نگاه میكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فد ا كند!

15 سال و 3 ماه و 27 روز و 10 ساعت و 55 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)