خوانده بودم که گاه ، از شدت رنج و ناراحتی ، سینه تنگ می شود ، اما نمی دانستم یعنی چه ، و چگونه؟! ....گمان می کردم که منظور همان غصه های روح فرساست... طولی نکشید که به پاسخ سوالم رسیدم! .....رسیدم بی آنکه بپرسم و به سویش بروم!.... جواب در من حاضر شد و وجودم همه پاسخ شد... هربار که به سراغم می آمد ، چونان بذر پیچک و عشقه می شد که در ذهن ریشه می دواند و شاخه هایش را به تمام اندامم می تاباند آنقدر محکم می پیچد که سینه را برای هوا تنگ می کند... آنقدر می فشارد که جایی برای تپیدن قلب هم باقی نمی ماند!...... اگر در بر پا باشی ، نقش بر زمین می شوی ؛ اگر جوان باشی ، چو پیران ِ زمین گیر می شوی..... من که خود را غم دیده ترین ِ عالم می دانستم اکنون می دانم که پیش از این ، هیچ غمی نداشته ام