دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

در یک عصر پاییزی، فرد سالخورده ای اتومبیل خود را در حاشیه جاده متوقف کرد و وارد رستورانی شد. سوپ گرمی گرفت و تنها پشت میزی نشست. همان موقع یادش آمد که نمک بر نداشته است. پس بلند شد و بعد از گرفتن نمکدان، دوباره به طرف میز رفت که یکدفعه متوجه شد مرد سیاهپوستی در جای او نشسته و به آرامی مشغول خوردن سوپ اوست. بادی به غبغب انداخت و با خودش گفت: “این سیاهپوست باید ادب شود. درس خوبی به او می دهم.” سپس رفت سر همان میز نشست و با خیرخواهی اجازه داد که او کمی از سوپش را بخورد. بعد کاسه را به طرف خودش کشید، و قاشقش را در سوپ فرو برد تا آن را با وی شریک شود. مرد سیاهپوست به آرامی کاسه را به سمت خودش کشید و به خوردن ادامه داد. او نیز سعی کرد کاسه را آهسته به طرف خودش بکشد تا او هم بتواند بخورد. سرانجام سوپ تمام شد. پس از آن، مرد سیاهپوست از جای خود بلند شد و با اشاره از او خواست که کمی صبر کند. سپس با یک ظرف بزرگ سیب زمینی سرخ کرده برگشت و مثل سوپ، آنها را با وی شریک شد. بعد از غذا، آنها با هم خداحافظی کردند و او به سمت دستشویی رفت. وقتی که برگشت متوجه شد که کیفش پایین صندلی نیست. شروع به داد و

1390/03/15 - 16:45 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
گـلـپــری

فریاد کرد و مدام می گفت: “وای، نباید به آن مرد آعتماد می کردم!” و این فریادها ادامه داشت تا زمانی که کیف او را پایین صندلی میز کناری، در حالی که یک کاسه سوپ سرد روی آن بود پیدا کردند. هیچ کس به سوپ او دست نزده بود و این خود او بود که اشتباه سر میز مرد سیاهپوست نشسته و در غذای او شریک شده بود!

15 سال و 3 ماه و 18 روز و 19 ساعت و 50 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)