جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ pakota تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
در زیر باران نشسته بودم…
15 سال و 3 ماه و 22 روز و 17 ساعت و 32 دقيقه قبلچشمم را به آسمان دوخته بودم…
چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…
انتظار می کشیدم…
انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید
و بر چشمانم بنشیند…
تا شاید چشمانم عاشق آن
قطره شود…
باران می بارید آسمان می نالید،
ابرها بی قرار بودند…
صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود…
خیس خیس شده بودم ،
مثل پرنده ای در زیر باران…!
دوست داشتم پرواز کنم
در اوج آسمانها
تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم…
می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است…
اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…
در رویاهایم پروازکردم ،
در اوج آسمانها،
در میان ابرها،
در میان قطره ها!
چطور می شود از میان این همه قطره باران ،
قطره عاشق را پیدا کرد؟!
قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!،
یا به رودخانه! ،
یا به صحرا می رفت
و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!…
من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…
نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…
و یا اینکه ناپدید شود!…
من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!…
همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!…
انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…
باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…
و آسمان داشت آرام میگرفت!
دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…!
من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم…
آنقدر انتظار کشیدم تا…
قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم…
قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند…
آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود…
قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد…
نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ،
از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…
چه لحظه قشنگی…
در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت
چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد…
اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…
احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…
به قطره وابسته شدم…
آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…
همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…
" اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود… " ...
15 سال و 3 ماه و 22 روز و 17 ساعت و 30 دقيقه قبل