دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
جنایتکاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 39 دقيقه قبلچند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی می خواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه در مقابل مغازه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
عکس العمل مرد پرتقال فروش
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و با کمال تعجب چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشته بودم، حالا برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 38 دقيقه قبلبگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!

15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 36 دقيقه قبل
15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 36 دقيقه قبلدلم یه کم گرفت
15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 35 دقيقه قبل@فرشید...انسانیت یعنی مردِ میوه فروش.....اگه به بخشش ادامه میداد و مرد رو لو نمیداد شاید بجایِ خوبی در حقش بدی میکرد...اون آزاد بود وگدائی رو یاد میگرفت...
15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 33 دقيقه قبل
Excellent 10/10
15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 33 دقيقه قبل@سعید
15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 31 دقيقه قبلدلم گرفت...
15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 16 دقيقه قبلقربونِ دلت برم...دختر پارسی....شاید خیلی زیادن...ما نمی بینیم
15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 13 دقيقه قبلخدا نکنه عزیز دلم...
15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 4 دقيقه قبل

15 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت قبل