فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی …………. پیرمرد از دختر پرسید :…. - غمگینی؟….. - نه … - مطمئنی ؟…… - نه ……… - چرا گریه می کنی ؟…. - دوستام منو دوست ندارن …. - چرا ؟…. - جون قشنگ نیستم ….. - قبلا اینو به تو گفتن ؟… - نه ……. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم…… . - راست می گی ؟… - از ته قلبم آره…… دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد………. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!........
1390/04/01 - 21:01 در
داستان کوتاه