احساس ميکنم دستانم ديگر به قدر کافي جوان نيستند ... نشان به آن نشان که روز هاي خوب آرام آرام از کف دستانم سُر ميخورند و پرت مي شوند به زمان هاي ماضي ...! احساس ميکنم کمي از زندگي را کم آورده ام ، مثلا از ازل تا آغاز را ! ... حالا هي تلقين کنم به خودم ماه و ستاره وآسمان و بهار را روزي عاقبت همه چيز، پاييز خواهد شد نه ؟ . . . من وحشت دارم . . . من که چيزي نميخواستم من که نميخواستم بهار ، هميشه باشد فقط ميخواستم گل سرخي که از دخترک سر چهار راه ميخرم تاآخر پاييز همان قدر قرمز بماند فقط ميخواستم دستانم به قدري جوان باشند که حتي اگر پير شدم بوي روزهاي خوب را لابلاي روزهايم پخش کنند همين من . . . فعلا . . . ميترسم . . . دلم عجیب برایت تنگ خواهد شد 21 سالگییییی .... خداحافظ ... خداحافظظظظظظظظ .... دونستنه اینکه هیچ وقت دیگه نمیبینمت سخته .... خیلی سخت .... بابت اینکه بهم فرصت تجربه خیلی چیزا رو دادی ممنون . میسپارمت دست خدا !دلم عجیب برایت تنگ خواهد شد 21 سالگییییی
1390/04/01 - 23:59 در
روزنوشت
سلام شونزه . کجا بودی پیدات نبود
15 سال و 3 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 37 دقيقه قبلسلام یوزار[!]و .. چطوری
15 سال و 3 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 35 دقيقه قبلیوزار کی بود شونزه ، اسکاف َم
15 سال و 3 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 33 دقيقه قبلتازه 21 رو تموم کردی ولی خیلی پیر شدیا .. من یوزارسیفو هستم :d
15 سال و 3 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 32 دقيقه قبلسلام #شانزده ..
راس میگیا ... اسکاف چقد غریب شدی ؟
15 سال و 3 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 31 دقيقه قبل
15 سال و 3 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 30 دقيقه قبل4ماه دیگه 22 سالگی...
14 سال و 6 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبل