دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم............برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟.................خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟..................پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد.................اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت............................باران احمق............این است معنی مادر............شاید همیشه اینطور نباشد. شاید پدری با خود می گوید: دوران کتک زدن , بابت این که سرت به دیوار بخوره ، گذشته فرزندم! اما چه در درونت می گذرد که می خواهی زیر باران باشی؟

1390/04/03 - 21:52 در داستان کوتاه
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)