وقتی خیس از باران به خانه رسیدم............برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟.................خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟..................پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد.................اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت............................باران احمق............این است معنی مادر............شاید همیشه اینطور نباشد. شاید پدری با خود می گوید: دوران کتک زدن , بابت این که سرت به دیوار بخوره ، گذشته فرزندم! اما چه در درونت می گذرد که می خواهی زیر باران باشی؟
1390/04/03 - 21:52 در
داستان کوتاه