من نگویم که مرا از قفس ازاد کنید ...قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید ...که مرا صد گله باشد که به درمان نرسد ..از من سوخته دل در دل خود یاد کنید ...مشتری در هوس عیش نگاهم میکرد ...تا که از ان نگهش جنت شداد کنید ...میشود گفت که مرگ است و سراغم امد.... روز هجرم ز... حصار قفسم داد کنید ...ان صدف را که به یادش لب خود باز بکرد ...طفل ناخواسته شد شرم که از باد کنید ...باز گویم که نگویم سرم از دست برفت ...این چه سریست که سرها همه از داد کنید ...شاید امروز همان پرده دیروز بود که ز چشمان سحر پرده به در باز کنید ...تو بیا انکه نشان از تو ندارم ...در خواب این چه کابوس حرامیست که غمباد کنید
1390/04/18 - 21:54 در
دوره