چندی پیش قاصدکی مهمان خانه ی ما شد... تا قاصدک را دیدم او را اسیر دستانم کردم، به صدایم نزدیک کردم تا مثل همیشه در گوشش زمزمه کنم... می خواستم مثل همیشه ، مثل همیشه که قاصدک را می دیدم، مثل همیشه در گوشش زمزمه کنم، مثل همیشه به باد بسپارمش، تا پیغامش را به قاصد برساند... می خواستم مثل همیشه همه ی این کارها را مو به مو ، از اول تا آخر انجام دهم اما نشد! این بار قاصدک بود که با من زمزمه کرد... گفت که روزی عاشق بوده است، عاشق یک قاصدک! اما یک روز نسیم قاصدکش را دزدید و برد! شده بود عاشق بی معشوق! گفتم : تمام حرف هایم را بگذار کنار... گفتم : پیغامم را برسان به نسیم، همان نسیمی که او را از تو گرفت... به نسیم بگو که تو را برساند به قاصدک... این بار دوست ندارم که مثل همه ی قصه ها عاشق به معشوق نرسد...
1390/04/19 - 11:14 در
عاشقانه زیستن