دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دستش....اونم یک شکلات گذاشت توی دستم من بچه بودم ....او هم بچه بود. سرم را بالا کردم....سرش را بالا کرد. دید که منو می شناسه خندیدم. گفت: دوستیم؟....گفتم:دوست دوست گفت: تا کجا؟....گفتم:دوستی که تا ندارد... ادامه در ديدگاه

1390/04/26 - 02:19
6 ديدگاه
آرمان

گفت باشه تا پس از مرگ!....گفتم: نه،نه،نه، تا نداره.
گفت:قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده می شن، یعنی زندگیه پس از مرگ.باز با هم دوستیم.تا بهشت ،تا جهنم ، تا هر جا که باشه من وتو با هم دوستیم....خندیدم گفتم: تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار.
اصلاً یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا....اما من اصلاً براش تا نمی گذارم.
نگاهم کرد....نگاهش کردم.
باور نمی کرد. می دانستم....او می خواست حتماً دوستی مان تا داشته باشه . دوستی بدون تا را نمی فهمید
گفت: بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم....گفتم:باشه.
تو بگذار....گفت:شکلات .
هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من باشه؟...گفتم: باشه!!
هر بار که یک شکلات را می گذاشتم توی دستش، ....او هم یک شکلات توی دست من.
باز همدیگر را نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست.
من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم وتند تند آن را می مکیدم....میگفت:شکمو! تو دوست شکمو منی.
وشکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ ....می گفتم بخورش!
می گفت که تمام می شه....می خواهم تما م نشه.برای همیشه بماند.
صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدومش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم.
گفتم که اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها.آن وقت چه کار می کنی؟...گفت: مواظب شون هستم.
می گفت: می خواهم نگه شون دارم تا موقعی که دوست هستیم و....من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و
می گفتم: نه،نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد.
یک سال ،دو سال،چهار سال،هفت سال،ده سال و بیست ساله شده . او بزرگ شده....من بزرگ شدم.
من همه شکلات ها را خورده ام....او همه شکلات ها را نگه داشت.
او آمده است امشب تا خداحافظی کنه....می خواهد بره.بره اون دور دور ها.می گه:می روم اما زود بر میگردم.
من میدانم او می روه و بر نمی گرده.
یادش رفت شکلات را به من بده. من یادم نرفته.
یک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: این برای خوردن ....یک شکلات هم گذاشتم کف اون دستش: این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت. یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دوتا را خورد.
خندیدم می دانستم دوستی من تا نداره....می دانستم دوستی او تا داره. مثل همیشه.
خوب شد همه شکلات ها یم را خوردم....اما او هیچ کدامشان را نخورده.
حالا با یک صندوق پر از شکلاتهای نخ

15 سال و 2 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 20 دقيقه قبل
ماه

kheyli in dastano dust daram... mamnun ke inja gozashtish arman aziz

15 سال و 2 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 1 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)