مرغ عشقی می خواست پرواز کند و از قفسی که صاحبش برای ان ساخته بود بگریزد تمامی اروزی او این بود که یک بار در قفس گشوده شود و ان بیرون بیاید و فرار کند از قضا روزی صاحب در قفس را فراموش کرد که ببندد پرنده راه را دید و گریخت به بیرون امد گفت ارزوهایم براورده شده است در اسمان پرواز میکرد و چهچه می زد شب فرا رسید تاریک و صدای کلاغ های شوم شنیده میشد سرد بود دیگر از گرمی اتاق خبری نبود تشنه بود و غذایی برای خوردن مرغ عشق نبود صبح فرا رسید و ناگهان کلاغی گرسنه را دید در اخرین لحظات گفت ازادی از ان من نیست چون من تنها در قفس زنده می مانم........کلاغ به او حمله ور شد کارش را ساخت