دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مرغ عشقی می خواست پرواز کند و از قفسی که صاحبش برای ان ساخته بود بگریزد تمامی اروزی او این بود که یک بار در قفس گشوده شود و ان بیرون بیاید و فرار کند از قضا روزی صاحب در قفس را فراموش کرد که ببندد پرنده راه را دید و گریخت به بیرون امد گفت ارزوهایم براورده شده است در اسمان پرواز میکرد و چهچه می زد شب فرا رسید تاریک و صدای کلاغ های شوم شنیده میشد سرد بود دیگر از گرمی اتاق خبری نبود تشنه بود و غذایی برای خوردن مرغ عشق نبود صبح فرا رسید و ناگهان کلاغی گرسنه را دید در اخرین لحظات گفت ازادی از ان من نیست چون من تنها در قفس زنده می مانم........کلاغ به او حمله ور شد کارش را ساخت

1390/04/29 - 11:02
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)