دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه: خدايا شکرت روي نيمکت پارک نشسته بود و به لباسهاي کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه هاي ديگر نگاه مي کرد، ماشين گران قيمتي جلو پارک ايستاد و مرد شيک پوشي از آن پياده شد و با احترام در ماشين را براي همسرش که پسرکي در آغوش داشت باز کرد. با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشيد. آنها کودک را روي تاب گذاشتند. خدايا! چه مي ديد! پسرک عقب مانده ذهني بود. با نگاه به جستجوي فرزندش پرداخت، او را يافت که با شادي از پله هاي سرسره بالا مي رفت. چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد.

بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)