چقدر سخته وقتی بخوای بنویسی و نتونی! وقتی یه عالمه حرف به اندازه ی هزار و یک شب تنهایی تو گلوت گره شده باشه! وقتی یه دریا پشت پلکات موج بزنه و سد غرورت محکم جلوشو بگیره! وقتی الکی بخندی...هی بخندی...هی بخندی! سخته ! یه چیزی مثل یه کوه غصه مثل یه کهکشون از شهابای دلهره و دلواپسی مثل یه بغض کهنه ی تلخ یه چیزی مثل درد........ دلم خوش بود می نویسم و این درد لعنتی رو یه جوری می ریزمش بیرون! این بغضو یه جوری خوردش می کنم قورتش می دم! حالا انگار کلمه هام دارن تنهام می ذارن.... کلمه ها آره ولی خیال تو نه هیچ وقت تویی که هیچوقت نبودی اما من دیدمت حست کردم ! دوست داشتم! نه.... تو هیچ وقت تنهام نذاشتی!
همين امروز دوستم بدار ، شايد فردائي نباشد . . .
15 سال و 1 ماه و 26 روز و 16 ساعت و 42 دقيقه قبل