دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

در دلـم بـا هـم دم شـد ..... دیدگاه .....

1390/05/29 - 04:02 در ایـام مـذهـبــی
3 ديدگاه
پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8

در شب قدر دلم با غزلی هم دم شد

بین ما فاصله ها واژه به واژه کم شد

بیت هایم همه قرآنْ روی سر آوردند

چارده مرتبه... آن گاه دلم مَحرم شد

ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم

بوسه می خواست لبم، گنبد خضرا خم شد

خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت

گفت: ایوان نجف بوسه گه عالم شد

بعد هم پشت همان پنجرهٔ رویایی

چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد

خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق

گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد

گریه کردم، عطش آمد به سراغم، گفتم:

به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد

آن قدر دور حرم سینه زدم تا دیدم

کعبه شش گوشه شد آن گاه دلم مَحرم شد

روی سجاده ی خود یاد لبت افتادم

تشنه ام بود، ولی آب برایم سم شد

زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد

از محمد به محمد که میسّر هم شد

من مسلمان شده ی مذهب چشمی هستم

15 سال و 1 ماه و 3 روز و 2 ساعت و 23 دقيقه قبل
پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8

که در آن عاطفه با عشق و جنون توأم شد

سال ها پیر شدم در قفس آغوشت

شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد

کاروانِ دل من بس که خراسان رفته است

تار و پود غزلم جاده ی ابریشم شد

سال ها شعر غریبانه در ابیات خودش

خون دل خورد که با دشمن خود هم دم شد

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده به او کار جهان در هم شد

بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت

آی برخیز ز جا قافیه یا قائم شد...
سید حمیدرضا برقعی

15 سال و 1 ماه و 3 روز و 2 ساعت و 22 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)