دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

فقیر همچنان انتظار می کشید و دست دراز شده اش کمی منقبض و لرزان. در حالی که پریشان و ناراحت شده بودم دست کثیف او را گرفتم و فشردم و گفتم: برادر،از دست من عصبانی نشو، چیزی همراهم ندارم. فقیر چشمان قرمز شده اش را بالا آورد، تبسمی کرد و گفت: تو مرا برادر خطاب کردی، و این در حقیقت هدیه ای است که به من دادی.

1390/06/06 - 12:34

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)