ما را به جرم عشق مؤاخذه میكنند. گویا نمیدانندكه عشق گناه نیست! اما كدام عشق! خداوندا! معبودا! عاشقا! مرا كه آفریدی عشق به پستان مادر را به من یاد دادی؛ اما بزرگتر كه شدم و دیگر عشق اولیه مرا ارضا نمیكرد؛ پس عشق به پدر و مادر را در من به ودیعت نهادی. مدتی گذشت. دیگر عشق را آموخته بودم؛ اما به چه چیز عشق ورزیدن را نه. به دنیا عشق ورزیدم. به مال و منال عشق ورزیدم. به مدرسه عشق ورزیدم؛ اما همه اینها بعداز مدت كمی جای خود را به عشق حقیقی و اصیل داد؛ یعنی عشق به تو، فهمیدم كه عشق به تو پایدار است و دیگر عشقها، عشقهای دروغین است. فهمیدم كه «لاینفع مال و لابنون» فهمیدم كه وقتی شرایط عوض شود، «یوم یفرالمرء من اخیه و صاحبته و بنیه و امه و ابیه و...» پس به عشق به تو دل بستم. بعد از چندی كه با تو معاشقه كردم، یكباره به خود آمدم و دیدم كه من كوچكتر از آن هستم كه عاشق تو شوم و تو بزرگتر از آنی كه معشوق من قرار بگیری. فهمیدم كه در این مدت كه فكر میكردهام عاشق تو هستم، اشتباه میكردهام؛ این تو بودهای كه عاشق من بودهای و مرا میكشاندهای. اگر من عاشق تو بودم، باید یكسره به دنبال تو میافتاد
1390/06/06 - 17:45 در
برای مخاطب
فقط بخونید چون جالب بود ارسال کردم
15 سال و 1 ماه و 3 ساعت و 51 دقيقه قبل