دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادش بخیر! یه زمانی یه دفتر داشتم برای . هر شب قبل از خواب کلی حرف داشتم واسه گفتن. از صبح تا شب یه عالمه اتفاقای جور واجور میفتاد که ارزش نوشتن ُ خاطره شدن داشت. اما حالا چی، گرفتار گرداب روزمرگی شدم. هر روز صبح که بیدار میشم برنامه زندگیم ُ تا شب از حفظم. گاهی دلم تنگ میشه واسه اون روزا که دغدغم این بود که تابستونم ُ یه جوری بگذرونم که یه لحظشم از دست ندم ُ همش یه کاری کنم که بهم خوش بگذره. ولی الان فقط دلم میخواد زمان بگذره.انگاری شیطنت ُ هیجان بچگی هام ُ تو تابستون اون سالا جا گذاشتم، ولی نمیدونم اینجور گمشده ها رو کجا نگه میدارن...دیگه راه برگشتی نیست....

1390/06/17 - 00:59 در روزنوشت
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)