دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Ehsan
Ehsan
ehsanshiraz

مادرم شصت ساله است. زن مهربانی است ، کمتر نق می زند و سعی می کند مثبت باشد. مادرم سرطان دارد، اما در این مورد با کسی حرف نمی زند. مادرم در مورد دردهایش زیاد حرف نمی زند مگر آنکه درد از حد بگذرد. چند وقت پیش اینجور شد. حالش خوش نبود. اصرار کردم .مامان ؟ چی شده؟داستان ساده و دردناک بود مادرم سوار یک سواری خطی از انقلاب به شهرک شده بود. وقتی نشسته یک زوج جوان می آیند و می نشینند روی صندلی عقب. مادرم پیاده نمی شود چون با خودش فکر می کند که انسانیت حکم می کند که آنها توی سایه بشینند. تمام راه مادر شصت ساله ی من زیر آفتاب تابستان می پزد اما خوشحال است که آن جوانها در سایه خوشند. وقتی مادرم کمی جلوتر می خواهد پیاده شود مجبور است آن دو نفررا پیاده کند تا از تاکسی بیرون بیاید. مرد جوان رو به مادر من کرده می گوید: واقعا از خودت خجالت باید بکشی که ما رو پیاده کردی تا خودت پیاده شی! مادرم جا خورده. گفته پسرم، من جای مادر تو هستم، این چه لحنی است؟ جوان گفته برو بابا ! سوار شده و در را شترق بسته و تاکسی حرکت کرده. مادرم ناراحت شده بود، با غم این را تعریف می کرد. باورم نمی شود….تهرانی که من ترک کرد

1390/06/25 - 00:53
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)