دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

1390/06/25 - 17:34 در بروبکس توییت
3 ديدگاه
PARVIN

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند.

پسر متوّجه دو دیوار براق نقرهای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟

پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده است، میگوید: پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام .

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقرهای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار دادو دیوار براق از میان جدا شد و آن زن خود را بزحمت وارد اتاقکی کرد.

دیوار بسته شدو پدر و پسرهر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی رفت، هر دو خیلی متعجب تماشا میکردند که ناگهان دیدند شمارهها بطور معکوس و بسرعت

کم شدند تا رسیدبه یک، در این وقت دیوار نقرهای باز شدو آنها حیرت زده دیدند دختر خانمی مو طلایی وبسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اتاقک خارج شد

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، رو به پسرش کرد و گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیاور اینجا

15 سال و 5 روز و 12 ساعت و 3 دقيقه قبل
بهامین

خب بعدش؟ پسره رفت مامانشو آورد ؟؟

15 سال و 5 روز و 12 ساعت قبل توسط موبایل
PARVIN

نه بابا هردو رفتن دنبال مامانه و از دختره غافل شدن....دیگه نه مامانه پیدا شد نه دختره

15 سال و 5 روز و 11 ساعت و 51 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)